.
.
.
.
دلم میخواهد شعرهایم در آینه ها جنگلها و در باغستانهای بزرگ تکثیر شود.دلم می خواهد ار تمام کلماتم گل سرخی بروید و نیلوفری که تا ماه قد بکشد.
اگر میخواهی می توانی صدای قلبم را در شعرهایم...در کاشی های آبی و در شاخه های بی برگ بشنوی.من سالها همنشین حرف و صوت و کلمه بوده ام تا بگویم هیچ کجای جهان زیباتر از چشمان تو نیست.
اگر چه هیچگاه شاخه گلی به دستت نداده ام ودر خیابان سبز زندگی دوشادوش تو قدم نزده ام...تمام گلها را به خاطر شباهتی که به عطر تو دارند ستوده ام.
من هرگز رودخانه ای را که عاشقانه به طرف تو می آید گل آلود نکرده ام وپرندگانی را که در گیسوان تو لانه دارند نادیده نگرفته ام.
دلم می خواهد نفسهایم آنقدر ادامه پیدا کند که دست فرشته ها را در دست بگیرم وبا آنها به خانه تو بیایم.آنگاه از تو بخواهم که نام مرا از صفحه آخر دفترچه خاطراتت پاک نکنی.
گاهی حرفهایم میان حروف درهم الفبا گم میشود و هر چه گنار پنجره منتظر می مانم شعری قدم به اتاقم نمی گذارد.
نمی دانم بهشت کی و از کجا شروع شده است...اما حتم دارم که تو آخرین ایستگاه بهشتی و چشم هر کس به تو بیفتد شبیه کودکیهای ماه میشود.